close
تبلیغات در اینترنت
ذهن بیمار من - 3
آخرين ارسال هاي انجمن
عنوان پاسخ بازديد توسط
دست هایم 0 321 tonysoprano
عشق و زندگی...

دوباره امروز میخوام بنویسم

دلم میخواد ی داستان کوتاهی رو تعریف کنم...

  'روزی عاشقی بود که سخت بیمار بود و لحظات پایانی عمر خود را سپری میکرد و در آغوش معشوق در حال جان دادن بود ... عاشق از شدت سختی بیماری و مریضی نای حرف زدن نداشت و فقط چشمانش را به معشوق دوخته بود اما معشوق به سمتی دیگر نگاه میکرد و اشک مریخت در حالی که عاشق میخواست در لحظات آخر او را نگاه کند و سپس دنیا را ترک کند...اندکی گذشت...و عاشق در آغوش معشوق با همان نگاه عاشقانه و چشمان خیس از دنیا رفت...معشوق سرش را به سمت عاشق برگرداند و در حالی که گریه میکرد او را بوسید و گذاشت تا در آرامش به خواب ابدی فرو برود...عاشق هیچگاه نفهمید چرا در لحظه مرگش معشوق به او نگاه نمیکرد...اما معشوق ... از شدت شرم نمیتوانست در چشمانش نگاه کند زیرا وقتی که نمیتوانست هیچ کاری برای او انجام دهد بسیار از خود شرمنده بود...ساعاتی نگذشت که معشوق هم به دلیل عذاب وجدان خود کشی کرد...اما افسانه ی عشق واقعی آنها هنوز زمزمه میشود...عشق هیچ گاه نمیمیرد این انسان ها هستند که با خودخواهی عشق را میکشند...'

بدون تلخیص از هیچ کتاب نوشته شده اما اصلا قصد نوشتن داستان نداشتم فقط اومدم تا کم بحث ذهن با خودم بکنم ولی این رو نوشتم چون واقعا یادی از عشق کرده بودم چون چند وقتی بود ازش فاصله گرفته بودم...

زندگی بی عشق = زندگی بی معنا و مفهوم

پس اگه میخواید زندگی رو بهتر درک کنید همیشه عاشق باشید...

یک مغز مریض باز نوشت تا دوایی برای دردش باشه...برای دیگران ننوشت...

نوشته های یک ذهن مریض...

ذهن مریض من...

http://rozup.ir/view/448155/6-signs-you-are-love-sick.jpg

[ نظرات () ]
ی صبح دیگه

دوباره صبح...

نیم ساعتی هست که بیدار شدم یه نخ سیگار کشیدم الان روبه راهم...

این سیگارم دیگه کم کم داره اذیتم میکنه از قدیم گفتن سیگار کشیدن ولی به نظر من این سیگار که تورو با خودش میکشه

وابستگی ... اعتیاد ... دو واژه منفی...

خب هر چند که اشتباهه منم درگیرشم

ولی با خواست و اراده آٔدمی که چنین دنیایی رو ساخته اراده ترک مصرف چند میلی گرم نیکوتین واقعا سادست فقط باید خودت رو باور داشته باشی...

اما بحث سر علاقست آیا طرف اصلا دوست داره ترک کنه یا ادامه بده ... به نظر من علاقه مهم ترین چیز

پس ۲ جمله برای این دو دسته از افراد میگم

کسایی که علاقه به ترک دارد از همین امروز شروع کنید

کسایی که علاقه به ادامه این راه دارید امیدوارم تو این راه موفق باشید و لذت کافی رو ببرید...نیشخند

یک ذهن مریض

یک دست نوشته ی باطل...

http://rozup.ir/view/448011/Lady-Smoking-blackwhite.jpg

 

[ نظرات () ]
من یا ذهن خرابم ؟!

میخوام بی مقدمه شروع کنم میخوام فقط بنویسم...

هیچوقت دوست نداشتم تو زندگی کسی واسم تصمیم بگیره هیچ وقت دوست نداشتم از تجربه های کسی استفاده کنم همیشه خواستم خودم تجربه کنم حتی اگه به ضررم تموم میشده...اصلا از این قضیه پشیمون نیستم و باز هم ادامه میدم همین راهو دلیل خاصی براش ندارم میدونم این کار کاملا اشتباهه اما هیجانات و لذت های خودشو داره

حس خطر کردن راه رفتن روی مرز اظراب و استرس داشتن غم و اندوه و عذاب وجدان همیشه دوست داشتم تو راه هایی قدم بر دارم که اینارو تجربه کنم

همه ی اینا حاصل ی ذهن مریض بودن نه یک شخص نه یک انسان نه یک آدم

هیچوقت آرزوی داشتن همچین ذهن مریضی رو نداشتم ولی خدا اینطور خواست پس باز هم باید شکرگذار بود

سختی زیاد کشیدم ولی اکثرش حاصل از خودم بود...میتونستم هیچکدوم از اون سختی هارو متحمل نشم اما خودم طور خواستم که درگیرشون بشم

نمیتونم بگم تا به الان از زندگیم راضی بودم یا نه میتونم بگم من تا به الان اصلا زندگی نکردم

حس میکنم جای زندگی بردگی کردم , اون هم بردگی برای چیز های کوچیک مثل هوس های جوانی

گذر کردم...اما خیلی سخت...شاید هنوز کسای باشن که فکر کنن از این جاده گذر نکردم ولی با جسارت تمام میگم که از ان جاده جهنمی رد شدم و دیگه بهش بر نمیگردم اینکه اطرافیانم باور کنن یا نه برام مهم نیس چون من و خدام از روح جسم و باطن پاکم با خبریم پس ترسی از بندش نمیمونه...

الان که اینارو مینویسم تو حال خودم نیستم احساس میکنم خیلی به خدا نزدیکم ولی حس میکنم که اون حواسش به من نیست و من بخاطر ذهن مریضم هر از چند گاهی دوباره مرتکب اشتباه میشم

میدونم حرفام پیچیدست اما راه ساده تری برای گفتنش نداشتم...

دوست دارم بازم از خودم بگم ولی دیگه نمیتونم...

یک ذهن مریض باز هم نوشت...

http://rozup.ir/view/446847/367_ec23bdb4a1d1a922be41bf30c33d88f0.jpg

[ نظرات () ]
به یادت...

از بیکاری خسته شدم اومدم چند خطی بنویسم

ظهر چند ساعتی خوابیدم الان شارژم...

از وقتی بیدار شدم دلم هوای ی نفرو کرده ولی دیگه نیست کاش میتونستم بهش زنگ بزنم بهش بگم چقدر دلم براش تنگ شده ولی نمیشه همیشه همه چیز مطابق میل آدم نیس از قدیم میگفتن کار نشد نداره ولی به نظر من بعضی جاها بعضی کارا واقعا نشد داره ! مثل همین قضیه ی من ...

خلاصه بگذریم...

از اینجارو برای ی نفر میخوام بنویسم کاش ی روزی قسمت بشه بخونه:

قدر ی دنیا دوست داشتم ولی تو دنیای تو جایی نداشتم منو نخواستی به هر دلیلی که بود ولی بدون جداییمون دو طرفه نبود...

بعد از تو بازم دل بستم ولی بازم تو توی دلم بودی و همین کافی بود که بیشتر از یکی دو ماه با کس دیگه دووم نیارم...

خاطرات بینمون زیاد بود عزیزم تلخ و شیرین زشت و زیبا خوب یا بد ولی مهم اینه که فراموش نمیشن و هر روز تورو به یادم میارن...

چه میدونم شاید تو هم خاطراتمونو مرور میکنی...

اصلا دلم نمیخواست برای تو بنویسم تا 5 دقه پیش...ولی بعدش کل ذهنم به طرف تو رفت و خواست که برای تو بنویسم

هرچند که نوشتن برای فرشته ای مثل تو خیلی کار کوچیکیه ولی تنها کاریه که میتونستم بکنم

از ته قلبم دوست دارم و دوست داشتم و خواهم داشت...

همونطور که قول داده بودیم...تا ابد به یادت میمونم...

یک ذهن مریض برات نوشت تا شاید دوایی برای دردش باشه ...

ولی خودت خوب میدونی که دواش خودتی...

پس اگه ناله های دلمو شنیدی...برگرد...این دفعه عوض میشم...

آتیشمو میگیرم زیر عکسامون نه برای اینکه بگم ازت متنفرم ... به امید اینکه دوباره ی روز باهم عکس بندازیم...

http://rozup.ir/view/446003/8146082533_4ba1fe1694_z.jpg

 

[ نظرات () ]
مینویسم...

احساس جالبی دارم

نه خسته نه ناراحت نه عصبانی

اوایل به احساسات خیلی علاقه داشتم حالا هرچی که بود ناراحتی شادی  و و و(یعنی آدم احساساتی ای بودم)

اما الان به کل میدونم که احساسات غلطه شاید خیلیا با این فکرم مخالف باشن ولی خلاصه من اینطور فکر میکنم

احساسات آدم نمیزارن آدم درست تصمیم بگیره مثلا اگه تو حس خیلی شادی باشی و کسی ازت چیزی طلب کنه ممکنه بخاطر شادی زیاد اونو بپذیری در صورتی که بعدا میفهمی اشتباه کردیو نمیتونی خواستشو براورده کنی یا ... خیلی چیزای دیگه

به نظر من کلیه احساسات غلطه و به قول یکی از اطرافیان نزدیکم که خل دوسش دارم کلیه احساسات جز ناپختگی ها آدم حساب میشه پس بهتره تا جایی که میشه ازش دور کنم ولی کار سخته...

اصلا نمیدونم چی شد که راجع به احساسات صحبت کردم اصلا نمیخواستم این صحبتو بکنم ولی خلاصه مغز مریضم دوباره شیطونی کردو رفت ی سمته دیگه

خلاصه که کلا با احساسات مخالفم ولی اگه روی تصمیمات و اهداف تاثییر نگذاره مشکلی نداره خیلی هم خوبه ...

بگذریم...

امروز برام جالب بود ی سوال اومد تو ذهنم که هیچ جوره نتونستم بهش جواب بدم

هرچی خواستم خودمو قانع کنم نشد

الان دگه خسته شدم دوست دارم استراحت کنم ولی بعدا حتما راجع بهش صحبت میکنم

http://8pic.ir/images/mhfnvgyf06aon31f40fn.jpg

[ نظرات () ]
دوباره ...

دوباره خسته شدم اومدم انجا یکم فکرمو باز کنم

باز که نمیشه ولی خلاصه نوشتن ی حالت مسکن رو برام داره که مدتی آرومم میکنه از صبح که پست گزاشتم فکرم درگیره همون قضیس

یعنی زندگی

اما زندگی به چه قیمت

به قیمت جنگ یا کشته شدن بچه های بی گناه قحطی و گرسنگی بیماری و و و واقعا به چه قیمت

چرا اختلاف انقدر زیاده یکی تو بهترن جای دنیا متولد میشه با بهترین امکانات اما یکی دیگه تو بدترین جای آفریقا

این همه جدال سر چی

زندگی؟

نه این زندگی نیست

به نظر من ی فرقی بین زندگی و بقا هست

راهی که دنیای الان پیش گرفته بقا هست از نظر من بقا یعنی تلاش برای زنده موندن حالا به هر قیمتی, حتی کشتن و گرفتن جون بقیه

این که آینده این چیه زاد مهم نیس یا این که سر این مسئله تو گذشته چه اتفاقاتی افتاده

اما چیز که الان میبینیم اصلا خوب نست اصلا...

شاید بعضیا درک نکنن...چون درکش سخته

دقیقا 15 دقیقست که از خط قبل تا این خط دستم رو  کیبورد مونده نمیدونم چی بنویسم واقعا چه راه حلی چه جوابی

راه زندگی بشریت الان اشتباست پس اگه برای یه کار اشتباه 1000 تا دلیل هم بیاری میشه 1001 اشتباه پس بهتره خاموش بود...

هیچوقت به یک فکر مریض اعتمادی نیست

پس هرچی شنیدی نشنیده بگیر

ذهن مریض من...

http://rozup.ir/view/444600/feccf7d1ccb03f33026fbdf6c7b7d110.jpeg

[ نظرات () ]
...

حدودا ی ربعی هست که بیدار شدم ی نخ سیگار با ی فنجون چایی زدم اومدم اینجا خیلی چسبید جاتون خالی

دیشب خیلی سخت خوابیدم خلاصه هر جوری که بود خوابوندیم خودمونو نیشخند

دلم میخواد یکم بنویسم . یکم که نه بشتر از یکم

دلم میخواد هرچی تو مغزمه بیارم رو کاغذ اینطوری جدا از زمانی که میخواد صرف شه که بنویسم که عمرم بهش قد نمیده حتی اگه کل کاغذای دنا هم جمع کنیم باز واس نوشتن افکارم کمه... ناراحت

دیروز راجع به زندگی حرف زدم دلم میخواد بازم راجع بهش حرف بزنم چون واژه ای هست که سال ها هم راجع بهش حرف بزنی بازم جا برای شناختن داره!

زندگی؟!

رقم میزنیم یا رقم میخوره؟

میسازیم یا ساخته میشه؟

خیلی سوالات جالبی هست

خب ما برای فرضیه میگیم که زندگی رو خودمون رقم میزنیم مثلا ی مثال از خواب پا میشیم بعد میرم سرکار یا مدرسه به هدف کار کردن یا درس خوندن اما توی راه زمین میخورم و پامون میشکنه و کلا قضیه عوض میشه پس میشه گفت هم ما رقم میزنیم زندگی رو هم رقم میخوره

این قضیه برای من خیلی ترسناکه...شمارو نمیدونم

چون هر لحظه ممکنه ی مرگ سخت یا ی اندوه بزرگ رو رقم بزنه و مثل مثالی که زدم هیچ راه فراری هم ازش نیست

دلیل اینکه تو پست قبلیم گفتم ما به زندگی محکومیم فقط همین ما محکومیم کاریش هم نمیشه کرد...

اما با همه ی اینها

هیچوقت به گفته های یک ذهن بیمار اعتماد نکنید

نوشته های یک ذهن مریض...

http://rozup.ir/view/444406/Smoking-man.jpg

[ نظرات () ]
زندگی یا ...

یکم خستم یعنی یکم بیشتر از یکم خستم ...

از شدت خستگی میخوام بنویسم...

داشتم فکر میکردم کاش میشد هر کلمه ای که با قلم روی کاغذ مینویسی رو بتونی به بهترین شکل تجربه کنی خیلی خوب میشد...

اونموقع کلمه ای که من مینوشتم این بود "زندگی"

شاید اونوقع میتونستم واقعا از لذت هاش و تلخی هاش بچشم اما الان ...

خیلیا روی زمین فکر میکنن دارن زندگی میکنن اما اونطوری که واقعا باید باشه نیست

خیلی دوست دارم ی زندگی عالی رو تجربه کنم تا ببینم چه حسی بهم میده

کاری به فلسفه ی زندگی ندارم این که چی هست ما از کجا اومدیم و ...

از نظر من زندگی فقط ی کلمست که حالتی از محکومیت انسان به خودش رو بازگو میکنه

ما محکومیم پس زندگی میکنیم اما اینکه چطور پیش میره به نظر دست ما نیست...

اما برای همه آرزو میکنم به اون زندگی رویاییشون برسن...

"زندگی"

نوشته های یک ذهن مریض...

http://rozup.ir/view/443601/178502722%20800xx3004-1690-0-454.jpg

[ نظرات () ]
خسته شدم...

حوصلم از بیکاری سر رفت خسته شدم خواستم چند خطی بنویسم یعنی مغز مریضم حکم میکنه که بنویسم لبخند

داشتم به این فکر میکردم چه دلیلی متونه داشته باشه که ی نفر ترکت میکنه متفکر

خب به این نتیجه رسیدم دو دلیل میتونه داشته باشه

1.اونطوری نبودی که اون میخواسته

2.ی کسی بهتر از تو پیدا کرده

پس توف تو این زندگی چون هیچوقت نمیتونی کاملا اونطوری زندگی کنی که طرفت میخواد و از طرفی هم آدمای بهتر از تو همیشه هستن(دست بالا دست زیاده) پس طبق این آدم همیشه ترک میشه و تنها میمونه؟! تعجب

اما با تاسف باید این فرضیمو رد کنم چون کسایی بودن که تنها نموندن و تا اخر باهم موندن

چون همیشه ی چیز بینشون حکم میکنه که وفادار بمونن

ی قدرت قوی...

ی چیز خاص...

که اونم چزی نیست جز "عشق"

پس سعی کنید ازش استفاده کنید...

نوشته های یک ذهن مریض...

http://rozup.ir/view/439676/Fear-of-Losing-Loved-Ones.jpg

[ نظرات () ]
صبح...

صبح...

با سیگار شروع میکنم مثل همیشه امروزم بهترین کامای سیگارم همین موقع صبح هست بقیش دیگه نمیچسبه...

بازم خوابم میاد ولی دوست ندارم بخوابم دوست دارم بنویسم ... تا آروم بشم

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم انقدر فکرم درگیر بود که نتونستم بخوابم فکره دیگه سرزنشش نمیکنم مشغول میشه...

درگیریشم همیشه ی دلیلی داشته دیشب ی کسی که خیلی دوسش دارم بهم گفت با کس دیگست و نمیخواد با من باشه خوب پس اینجا باید در نظر بگیرم کسی که داره با من حرف میزنه ی انسان بالغ و به تکامل رسیده مثل منه پس باید به تصمیمش احترام بزارم خب پس کاری از دستم بر نمیاد غیر از اینکه براش آرزوی خوشبختی کنم!و اینکارم کردم

اما چیزی که تا ساعت 4 نزاشت بخوابم همین بود ... همین کلمه ی عجیب "خوشبختی"

خوشبختی چیه از دید هرکس خوشبختی چیه ؟! 

اکثرا فکر میکنن خوشبختی به ی زندگی آروم میگن اما باور کنید اگه یکم فکر کند میفهمید که خوشبختی این نیست مثلا ی نفر وقتی به خودش میگه خوشبخت که ماشین و خونه ی مورد علاقش رو تو مکان مورد علاقش داشته باشه که خواسته های افراد هم باهم متفاوته پس از نظر هرکس خوشبختی به بخش بزرگی از زندگی ای که داره طی میکنه مربوط میشه !!!

پس اصولا اینکه برای کسی آرزوی خوشبختی کنیم طبق تعریفی که از خوشبختی تو فکرمون داریم براش آرزو کردیم!!پس بهتره اینکارو نکنیم!!

یک ذهن خراب میخواد هر چیزی که میبینه رو هم خراب جلوه بده 

پس dont trust the sick mind

[ نظرات () ]
پاورقی:
یک ذهن مریض همه چیزو مریض میبینه پس بهش اعتماد نکن بخون ببین بشنو و گذر کن...

آخرين مطالب
پست ثابت (شنبه 27 تیر 1394)
چه میشه کرد ... (دوشنبه 07 دی 1394)
زندگی یا بردگی؟؟ (شنبه 23 آبان 1394)
So I'm Back (شنبه 23 آبان 1394)
People change just like seasons (جمعه 23 مرداد 1394)
......... (شنبه 17 مرداد 1394)
لحظه ای تامل... (چهارشنبه 14 مرداد 1394)
آرزو (یکشنبه 11 مرداد 1394)
خدایا... (جمعه 09 مرداد 1394)
صفحات وب