close
تبلیغات در اینترنت
ذهن بیمار من - 2
آخرين ارسال هاي انجمن
عنوان پاسخ بازديد توسط
دست هایم 0 321 tonysoprano
تولد...

سلام به همه...امروز تولدمه...۹ مرداد

روز خوبیه برام...

یک سال دیگه از عمرم هم گذشت و به سنم اضافه شد...

سال سختی رو پشت سر گزاشتم پر از پستی و بلندی تجربیاتی جدید و تلخ ... خاطراتی زیبا و شیرین ... دوستی هایی به یاد ماندنی...

هرطور که بود امسال هم گذشت

ولی مهم الان هست یعنی امروز که خیلی خوشحالم

هرچند از صبح تا الان ساعت ۱۱ کسی بهم تبریک نگفته ... ولی احساس خوب دارم

فقط خواستم این رو نوشته باشم تا اینجا ثبت بشه

برای همتون بهترین آرزو هارو دارم...

یک ذهن مریض

http://rozup.ir/view/505828/Birthday-Cake.jpg

[ نظرات () ]
خستم...

چند روزی هست ننوشتم اوضاع خوبی نداشتم تو این چند روز که بتونم بنویسم ولی الان خیلی بهترم

ولی...وقتی خدایی بالا سرت هست که همیشه بهت نگاه میکنه...

همیشه بهت نگاه میکنه پس نباید غمی داشته باشی...

تو این مدت یکی با پای خودش از زندگیم رفت کسی که خیلی دوسش داشتم و بالعکس خیلی دوسم داشت ولی جور شد که ترجیح بده بره تا بمونه

بعض وقتا مسئله خیلی پیچیده میشه جوری که حل کردنش علاوه بر زمانی که میبره انرژیه خیلی زیادی هم میبره...جوری که اگه صورت مسئله رو پاک کنی خیلی راحت تری...

همین اتفاق هم افتاد...صورت مسئله رو پاک کرد...ولی جاش ی مسئله دیگه نوشت که حل کردنش از قبلی سخت تره از طرفی...پاک هم نمیشه

ی سری حرفارو مرور میکنم پیش خودم...بیا قول بدیم تا آخرش با هم بمونیم...بیا قول بدم هیچوقت خیانت نکنیم...و خیلی حرفای دیگه

بعضی وقتا کار بجایی میرسه که گوشت به هیچ حرفی بده کار نیست ...

این مدت خیلی سخت گذشت ولی خلاصه هر جور که بود گذشت

کسی که رفته شاید برگرده ... ولی طنابی که پاره شده اگه گره بخوره هیچوقت مثل قبل نمیشه...پس همون بهتر که طنابو بنداز دور

به تجربیات بد زندگیم باز هم اضافه شد و به اغتشاشات ذهن مریضم هم همینطور...

ولی از ته دل آرزو میکنم هیچکس این موارد رو تو زندگیش تجربه نکنه...چون بعضی وقتا به قیمت جون آدم تموم میشه...

http://rozup.ir/view/501221/1358956800000.jpg

[ نظرات () ]
عشق یا هوس...تو بگو

تا دیروز رفیق...امروز دوست...لابد فردا هم غریبه

اینطور سپری شد هرچی بود بینمون دوست داشتم ی جور دیگه بگذره...ولی حیف...

کاش میشد زمان به عقب برگرده تا عوض کنم...چیز هایی که باید عوض کنم...

شاید فکر کنی اهمیت نمیدم ولی باور کن که اهمیت میدم...

اینا واسه ی مخاطب خاصه...خاص تر از خاص

کسی که خودشو خوب نشون داد

کسی که باعث شد بخاطرش دست به قلم ببرم

کسی که شاید جاشو به کسی بدم ولی همیشه گوشه ی ذهنم هست

گوشه ی ذهن مریضم...

باید اینارو مینوشتم...خیلی دوست داشتم بنویسم...

نمیخواستم این حرفا تو دلم بمونه...

کسی نیستم که زیاد از عشق بنویسم چون کسی نیستم که بتونم خوب درکش کنم...

http://rozup.ir/view/491556/sovgood.jpg

[ نظرات () ]
زندگی از نو...

بعضی وقتا خوبه که تا هرجا پیش رفتی متوقفش کنی و از نو زندگی کنی

ی زندگی جدید با ی شیوه ی جدید

بعضی وقتا واقعا لازمه بگی دیگه بسه میخوام عوضش کنم...این موقع برای من دقیقا همون موقع هست...

خوب اینطوری بهتره...بهتر از چه لحاظ؟

دردسر ساز نبودن؟به بقیه آسیب نرسوندن؟...

خوب بهتر از خیلی جوانب

اما بهترین رکن اینه که سبک جدیدی رو برای خودت پیش میگیری

این که از خودت راضی باشی هم خیلی خوبه ... از خیلی هم بیشتر

وقتی خود آدم از خودش راضی باشه یعنی راه خوبی رو داره میره

خیلی ذهنم خستس از شدت خستگی نمیتونم درست بنویسم دارو های زیادی میخورم و داره اذیتم میکنه حتما بعدا آپدیت میکنم...

http://rozup.ir/view/489547/life-coach.jpg

[ نظرات () ]
گذر زمان...

تو بیمارستان هستم هنوز

لحظات سخت سپری میشن ... منظورم زمان هست

زمانی که خیلی از آدما آرزو میکنن که سریعتر بگذره حالا به هر دلیلی آزمون امتحان کار بیماری و ...

اما نمیدونیم همین گذر زمان ی موقع منجر به مرگ میشه...و خیلی چیزا تو زندگی میمونن که ازشون غافل موندیم

چیز هایی با ارزش : خانواده دوستی عشق محبت تفریح و ...

زمان خیلی بی رحمه کافیه فقط 1 دقیقه فکر کنید تا بفهمید بد ترین دشمنی رو زمان تا حالا باهاتون کرده

حیف که نمیشه جلوشو گرفت ولی میشه تا زمانی که جونتو بگیره بهترین استفاده رو ازش بکنیم

خیلی حرفا تو دلم واسه گفتن دارم ولی اصلا نای نوشتن ندارم ولی حتما بعدا مینویسم...

نوشته های یک ذهن مریض

http://8pic.ir/images/1eirrmw16o87wkh4hd9n.png

[ نظرات () ]
همه چیز آروم

ساعت ۷ صبح تو بیمارستان بستری ام نمیدونم کی میتونم این متن رو تو سایت بزارم اما برای آروم کردن ذهن مریضم مینویسم...

اینجا اوضاع خیلی آروم تر از بیرونه...آدم دغدغه ای نداره که فکرش رو مشغول کنه ولی زمان خیلی آروم و سخت برام سپری میشه

دوست زیادی اینجا ندارم ...اینجاست که بهترین رفیقت میشه سیگار و قرص های آرامبخش و خواب آور ... هر چند که سیگار داره میسوزونتت ولی خودشم باهات میسوزه مثل بعضیا سوختنت رو تماشا نمیکنه...

همچنان دلتنگ خونه و خونوادم هستم و دوست دارم اینبار که بر میگردم براشون جور دیگه ای باشم ...

جوری که بشه بهم اعتماد کرد...

هرچند هیچوقت نمیشه به یک ذهن مریض اعتماد کرد...

نوشته های یک ذهن مریض

http://rozup.ir/view/472271/life2.jpg

[ نظرات () ]
دلتنگی...

ساعت ۲۱:۰۵ است که اینو مینویسم روز خوبی تو بیمارستان داشتم الان مغزه بازه برای نوشتن.

دفترو بر میدارمو مینویسم با اینکه نمیدونم کی میتونم بزارم تو سایت:

دلم واسه خونه تنگ شده ... واژه ای زیبا و غمناک ... "دلتنگی"

اگه دلتنگت از عمق دلت باشه حاضری برای اون شخص یا اون چیز دار و ندارتو فدا کنی تا بتونی فقط ی لحظه ببینی با تجربش کنی...

حیف که بیشتر ما آدما قدر چیزایی که داریم و نمیدونم و دست کم میگیریمشون ولی الان که تو بیمارستان بستری ام تازه ارزش خونه و خونواده ی عزیزمو درک میکنم ... دوست داشتم همه چزمو بدم تا مثل سابق کنارشون باشم ...

همیشه سعی کنید ارزش اشخاص و چیز های اطرافتون رو به خوبی درک کنید تا اگه روزی ازشون دور بودید دلتنگش براتون آسون تر سپری بشه...

ذهن مریض من همچنان مریضه...اما روح من پاک تر از قبل است...

نوشته های یک ذهن مریض...

http://rozup.ir/view/472000/adssf.PNG.png

[ نظرات () ]
بازگشت...

سلام دوستان چند روزی نبودم بیمارستان بودم تو بخش اعصاب روان بستری ام هنوزم هستم ول تا الان که لب تاپ برسه دستم اجازه اوردنش رو بهم ندادن از این پست به بعد میخوام حرفای مغز مریضم تو چند روز اخر رو بنویسم... :

الان که اینو مینویسم تو بیمارستان بستری ام رو کاغذ دفترم مینویسم ولی  نمیدونم کی میتونم تو دفتر مجازیم بیارمش ...

دلیل اینجا بودنم اینه که دوباره عصبی شدم و کار دست خودم  و چند نفر دادم ... کاری به گذشته نداریم الانم تو بخش بیمارستان اعصاب و روان بستری ام هر وقت لب تاپ به دستم برسه اینارو آپ میکنم

خوب...من اینجام...اینکه برای چی اینجام...برای درمان...

ولی کی میدونه درمان من چیه...غیر خدا

ی مشت قرص تورو برام زنده نمیکنه ... تو زیر خاک و من تنها اینجا...

بزار هر چقدر قرص میخوان به من بدن بزار هر چقدر آمپول میخوان به من بزنن شاید ظاهرم آروم بشهه اما باطنم نه...باطنم از نبودت همیشه داغونه...داغونم میمونه

میدونم که اگه ی لحظه منو تو این حال میدیدی آروم و قرار نداشتی و میخواستی نجاتم بدی ولی نیازی نبود...چون اگه بودی به این روز نمی افتادم که بخوای نجاتم بدی...

درد و درمون همه دردام تویی ... کاش بودی ... نیستی ولی هنوز میتونم تو قلبم حست کنم میدونم تو هم میتونی منو حس کنی

از ته دل عاشقتم ... همیشه هم خواهم موند هر چند که نیستی...

 

خواستم از تو بنویسم قلمم کم آورد   خواستم از تو بگم نفسم کم آورد

تو را خواستم خدا از خواسته های چشم پوشید...


http://rozup.ir/view/471725/5043419455_30bb0c77ab_z.jpg

 

[ نظرات () ]
زندگی بی عشق...

ساعت ۴ صبحه بیدار شدم ی نخ سیگار کشیدم الان که میخوام بنویسم دقیق ۴:۱۵ هستش

انقدر حرف تو مغزمه که نمیدونم کدومشو بگم ولی...

کسی نیستم که زیاد از عشق و مشتقاتش بنویسم چون نوشتنی نیست...

این ۱ مورد تو زندگی چیزی هست که نه میتونی برای کسی تعریف کنی... نه میتونی از لذت ها و تلخی هاش براشی بگی...نه نه نه... چون عشق فقط تجربی هست فقط کسی که تجربه کرده درکش میکنه کسی که عشق و درک بکنه زندگ رو بهتر درک مکنه...

یادمه که از زمان تولدم تا سنین حدودا ۱۶ سالگی از عشق متنفر بودم ... اصلا همچین کلمه ای رو تو زندگیم قبول نداشتم...عشق...حالا نسبت به هرکس که بود...

اما...عشق تو دل همه هست فقط باید چیزیو که میخوای بهش عشق بورزی پیدا کنی...

تا ۱۶ سالگی همچنان متنفر از عشق بودم...

که یک روز معمولی... فقط با دیدن یک نگاه معمولی...دو چشم معمولی...در یک کوچه خلوت...عشق رو تو خودم پیدا کردم...

هر روز اون نگاه رو میدیدم و هر روز عاشق تر میشدم...

زندگیم زیبا تر شد ...و عواطفم پر رنگ تر ...

زندگی برام معنای دیگه ای پیدا کرد و به کل مسیر زندگیم عوض شد...

با عشق زندگی کن... تا بهتر زندگی کنی

تو وجوده همه هست فقط باید پیدا بشه

...

مغز مریض باز نوشت...

نوشته های یک ذهن مریض

http://rozup.ir/view/451949/BlackHeart_by_RuslanKadiev.jpg

[ نظرات () ]
افکار...

ظهره هم دارم غذا میخورم هم مینویسم...

افکار...کلمه خوبیه

اگه بخوایم افکار رو تقسیم بندی کنیم زیاد به نظر من پیچیده نیست

دو دسته: مثبت+ منفی-

بحثی که تو ذهنم بودو میخواستم راجع بهش بنویسم اصلا فلسفه ی افکار نبود ...

داشتم به فکر کردن فکر میکردم... هه!!!

داشتم فکر میکردم که وقتی به ی چیزی زیاد فکر کنی احتمال اتفاق افتادن اون قضیه یا رسیدن به اون هدف رو چندین برار میکنه...

پس به نظرم آینده افراد همونقدر که به اعمالشون مربوط میشه به افکارشون هم مربوط میشه

پس بیاید افکار منفی رو دور بریزیم و افکار مثبت رو جاشون قرار بدیم تا دنیای بهتری داشته باشیم

اعمال ما زاده افکار ما هستن(البته از نظر من)پس هیچوقت از یک فکر منفی اعمال خوب پدیدار نمیشه...

نوشته های یک ذهن مریض...

جالبی این پست این بود که دقیقا با غذام تموم شد...


http://rozup.ir/view/449347/two-faced-shutterstock_1497751.jpg

[ نظرات () ]
پاورقی:
یک ذهن مریض همه چیزو مریض میبینه پس بهش اعتماد نکن بخون ببین بشنو و گذر کن...

آخرين مطالب
پست ثابت (شنبه 27 تیر 1394)
چه میشه کرد ... (دوشنبه 07 دی 1394)
زندگی یا بردگی؟؟ (شنبه 23 آبان 1394)
So I'm Back (شنبه 23 آبان 1394)
People change just like seasons (جمعه 23 مرداد 1394)
......... (شنبه 17 مرداد 1394)
لحظه ای تامل... (چهارشنبه 14 مرداد 1394)
آرزو (یکشنبه 11 مرداد 1394)
خدایا... (جمعه 09 مرداد 1394)
صفحات وب